دختره تو دانشگاه جلوی یه پسر رو گرفت وگفت: خیلی مغروری ازت خوشم میاد هرچی بهت آمار دادم نگاه نکردی ولی چون خیلی ازت خوشم میاد من اومدم جلو خودم ازت شمارتو بگیرم باهم دوست شیم
بگذار تمام دنیا بد وبیراهه بگویند! به خودت... به چادرت... به سیاه بودنش... می ارزد به یک لبخند رضایت مهدی فاطمه(س) و بدان گذشت آن زمان که نفت را طلای سیاه میگفتند. این روزها طلا تویی سیاه هم چادرت... طعنه ها دلسردت نکند. اُمُّل بودن جسارت میخواد... اینکه وسط ی عده بی نماز،نماز بخونی!! اینکه وسط ی عده بی حجاب تو گرمای تابستون حجاب داشته باشی!! اینکه حد و حدود محرم و نامحرم و رعایت کنی!! ناراحت نباش بانو، دوره آخر الزمان است، به خودت افتخار کن، تو خاصی.. نه اُمُّل
پرسیدم: با منی؟ گفت: بله! با تو ام و همه ی بیچاره های مثل تو که گیر کرده اید توی افکار عهد عتیق! اذیت نمیشی با این پارچه ی دراز دور و برت؟ خسته نمیشی از رنگ همیشه سیاهش؟؟
تا آمدم حرف بزنم گفت: نگاه کن ببین چقدر زشت میشی ، چرا مثل عزادارها سیاه می پوشی؟ و بعد فقط بلدید گیر بدید به امثال من.
گفتم من چادر را دوست دارم. چادر؛ مهربانیست. با سرزنش نگاهم کرد که یعنی تو هم مثل بقیه ای…
پرسیدم با همسرت کجا آشنا شدی؟ گفت: فلان جا همدیگر را دیدیم، ایشان پیشنهاد ازدواج داد، من هم قبول کردم.
شهید مجید بقایی در بهمن ماه سال 1337 هجری شمسی درخانوادهای معتقد و مذهبی در شهر بهبهان چشم به جهان گشود. هیچکس نمیتوانست عظمت روحی نوزاد ناتوان آن روز را در 22 سال بعد شاهد باشد، گرچه از همان ابتدا با رفتار متینش در خانواده و علاقهاش به مسائل مذهبی و رعایت آنها در سنین 10-12 سالگی رشد فکری و فرهنگی او مشخص و نمایان گردید از تکبیر گفتن در مسجد محل آغاز کرد و تا آخر عمر از مسیر اسلام و پیروی از روحانیت متعهد خارج نشد. هوش سرشار و استعداد بالای وی باعث شد تا تحصیلات کلاس پنجم و ششم (نظام قدیم) را در عرض یک سال در یکی از مدارس بهبهان بگذارند و سپس رشته ریاضی را برای ادامه تحصیل در دبیرستان انتخاب کند